سال ۷۴ که در دانشگاه قبول شدم حس عجیبی داشتم. حس شهرستانی بودن. به تهران که اومدم علی رغم اعتماد به نفسی که داشتم باز هم اون حس باهام بود. با اینکه سر و وضعم خوب بود نمی دونم چرا فکر می کردم مردم تهران همه دارن پیش خودشون می گن: نگاه کن این شهرستانیه رو !
تا مدتی گذشت و فهمیدم که نه بابا اونقد که فکر می کردم تهرانیها اروپایی نیستن. مثل خودمونن دیگه. فقط بعضی وقتها ما و اونا هر دو رو جو می گیره. همه ما ایرانی هستیم و ایرانی زندگی می کنیم.
http://mazda-sh.blogspot.com/2008/07/blog-post_8637.html
این هم خاطره ( با کمی تغییر) که شاید ربطی هم نداشته باشه ولی یهو یه یادش افتادم:
سال ۷۴ که رفتم تهران سریع در مجله فیلم اشتراک گرفتم. چند تا شماره اش رو هم خوندم و خلاصه خیلی جو فیلمیک بهم دست داده بود. نمایشگاه مطبوعات سال ۷۵ رو رفتم . می دونستم که آقای مسعود مهرابی سردبیر مجله فیلمه. رفتم غرفه فیلم و با مسئول غرفه شروع به صحبت کردم.
من: آقا سلام
مسئول غرفه: سلام عزیزم. بفرمایید.
من: من سالهاست که مشترک مجله شما هستم . خیلی هم در مورد فیلم میدونم.
مسئول غرفه: اه چه خوب. چه جور فیلمی رو دوست دارین
من: علاقه من به فیلمهای هنری مخصوصا پست مدرنه ! ! کیارستمی رو هم خیلی می شناسم. ( در حال بروز یک قیافه عجیب و غریب
)
مسئول غرفه: بله آقای کیارستمی. همین چند ساعت پیش در خدمتشون بودیم.
من : ( اه چرا زودتر نیومدم)
مسئول غرفه: کلا در وصف ایشون باید بگم که علاقه وافر ایشون به بیان یک نوع زندگی ساده و در عین حال پر از شادی و خوشبختی و ... (بقیه اش رو یادم نیست)
من : (سخت مصر به نشون دادن علمم و در حین صحبتهای ایشون: ) بله... بله.... نه بابا.... خوب.... طفلک.... چه جالب.... آخ.... الله اکبر... نه.... آره میدونم.... آره میدونم و ....
مسئول غرفه: ما هر هفته در دفتر مجله میزبان ایشون هستیم و ..
من : پس شما باید آقای مسعود مهرابی باشین.
مسئول غرفه: ( در عین تواضع) نه بابا ایشون کجا و ما کجا. من باباگلی هستم (توضیح اینکه آقای محمدرضا باباگلی از نویسندگان و منتقدان قهار سینمای ما هستند)
من : ( "گ" رو "ق" شنیدم و بنا به تعمیم ذهن نتیجه گرفتم که "ل" هم باید" ر" باشد یعنی باباقوری) این چه فرمایشیه که شما می کنین. شما سرور ما هستین. نگین این حرف رو 
مسئول غرفه: نه قربان متوجه نشدین من باباگلی هستم.
من: باز که گفتین. شما با این همه معلومات شکسته نفسی می کنین.

این قضیه چند بار تکرار میشه و :
مسئول غرفه: ببین آقای خواننده چند ساله مجله فیلم. من محمدرضا باباگلی هستم. خوندی نقدهای منو یا فقط عکسای مارلون براندو و نیکی کریمی رو نگاه می کنی؟
من: (
) (در حال عقب گرد و بسیار شرمنده بدون هیچ صحبت اضافه)